تبليغاتX
خلیفه - ::: زیارت ِ فرخنده ی ننه ی کاتب ...

انگشت ِ حیرت به کون گرفته ! ناظریم . حالا شما هی بیایید بگویید : " مگر بیضه های حضرت منفجر شده که دم بر نمی آوری خلیفه ؟ " ای کاش بیضه هایمان را زیر سم خر می دیدیم ٬ ولی در این روزگار نمی زیستیم ! ساده که نیست ! برای شاعرمان درون زندان دادگاه تشکیل می دهند ! فکر کنید میز و صندلی و قاضی و قضات و منشی دفتر و ریس دفتر را بار بزنند ٬ بیاورند درون زندان که این شاعرک نازک دل  ما را محاکمه کنند ! یا فکر می کنید به همین سادگیست که خلیفه باشید و ببینید که در کمتر از یک ماه سه تن از دربندیانتان به کسب اتول رانی رو آورده اند از زور بطالت؟ نه ساده نیست ! داریم ورم می کنیم از زور حرص ! بندیکایان یزد ! فرقه ی تازه درست کرده اند ، روده ی سوگلی دربارمان را بریده اند! جنمان از دربار گریخته و رمان می نویسد ! ه - الف - خایه مطرود مقاله کمونیستی می نویسد! عمو زاده مان خیار به مردم حواله می کند ! مردک بر سردر دربارش نوشته ( به علت مشکلات فنی از اینجا رخت بر می بندیم به ... ) شما بگویید چطور می شود این آدرس/http://daemon83.blogspot.com/مشکل فنی پیدا کند اما این آدرس سالم باشد /www.ashrafnezhad.blogspot.com/  !!! دیگر چه بگویم ؟ همین قدر بدانید که کارگران قزوین شورش کرده اند و اهل دربار ما از ترس کونشان سوراخ موش می خرند . اما راستش تنها چیزی که مجابمان کرد دست به قلم ببریم دیدار ننه ی فرخنده ی کاتب بود . سخت مجذوب آن چیز سفیدش شدیم ! دلمان می خواست سرمان را فرو کنیم ٬ میان آن همه سفیدی ! تا روسیاهیمان نهان شود ٬ اما افسوس که گیسوانش را در دستار کرده بود ...

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:32 |