تبليغاتX
خلیفه - ::: ظفر جنی نامه (2) ! انسان ها و تمایلات جنسی گوناگون !

 - خواندید که ارباب ِ تازه ام ! خلیفه از من خواست تا به هر ترفندی که شده رفیق ِ در بندی بازگشته ی او را حالی دهم تا دست از نفله کردن دربندیان بردارد ... پیش از آنکه بگویم در این باب بر ما چه رفت ! لازم است که خاطره ای نقل کنم از سالیان دور ! پیش از این ...

یادم می‌آید روزگاری چندان دور ، اربابی داشتم از طایفه‌ی انسان . پیرمردی بود به غایت فرتوت و از کار افتاده . حوالی صد و بیست سال عمر داشت و ملک مقرب ، عزرائیل ، هر روز به درگاهش می‌رسید و لبخندی می‌زد و زیر لب حرفی و فحشی و بعد در دفترش چیزی می‌نوشت و می‌رفت . القصه ٬ روزی احساس کردم لب‌های بی‌جان ارباب سابقم کمی می‌جنبد . هرچه گوش کردم صدایی در نمی‌آمد . گردن دراز کردم و به درونش سرک کشیدم ٬ دیدم ! بعله ! هوس باکره‌ی چهارده ساله کرده است ! گفتم : "  آخر ارباب ! مگر تو حتی پلکت را می‌توانی تکان دهی که حالا توان بلند کردن فلان را هم داشته باشی ؟ این جل پاره هم که سال‌هاست در خوردش فرو رفته و حتی دیگر به درد شاشیدن هم نمی‌خورد ... " این ها را گفتم اما مگر یک جن احضار شده می‌تواند با نظر اربابش مخالفت کند ؟ نه ! نمی‌تواند . از آنجا که نمی‌توانستم گردن کشی کنم ! سراغ « ندا » رفتم و گفتم  : " دستم به هر جایی که خودت می‌خواهی ، مشکلی دارم و یکی از آن چهار ده ساله‌هایت را بفرست . منتهی خوب بپزش که باید خوب تلاش کند . " ندا پشت چشمی نازک کرد و من هم اندکی غش کردم ٬ از این فریبایی و چند ساعتی ارباب سابقمان را فراموش کردیم و در کار این مه‌وش شدیم . طبق عادت سیگاری گیراندیم و تازه یاد ارباب افتادیم که مبادا عزراییل ترتیبش را داده باشد ، بی‌آنکه به خواسته‌اش گردن داده باشیم ! به ندا اصرار کردیم که ترتیب باکره چهارده سالمان را برایمان بدهد .ندا گفت : " می‌دونی نفله ! یه باکره می‌شناسم دست یه یاروییه به اسم « مهدی سلیمی » که خودش رفته از قرون وسطا آورده ... خیلی خوبه ! فقط ایرادش اینه که آهنیه . بدم آدرسشو ؟ " . گفتم: " نه به قربان تار ابرویت شوم دلبرکم ، یکی از همان تایلندی‌ها برایم بیاوری مشکل حل شده است . " باری ، چهارده ساله آمد ! چندان جمیل نبود ٬ اما در انحنای اندامش می‌شد لانه کرد ... رفتیم خدمت صاحبمان همان ارباب سابقمان که فهمید فرمانش اطاعت شده ٬ لب‌هایش از شوق لرزید . دست به کار شدیم ! من و چهارده ساله ! آخ ! که چه بگویم من ِ بی نوا ! باور بفرمایید شغل ما مزخرف‌ترین شغل جهان است ... و سخت ترین ِ آن ها ! هر چه بگویم کم گفته ام ! تصور کنید ! من دست‌کش دستم کردم و به اتفاق چهارده ساله مذکور مشغول شدیم و عرق ریختیم . مشغول شدیم و عرق ریختیم... سه شبانه روز چهارده ساله می‌مالید و من محلول « ویاگرا » و « سیلدینافیلد » در حلق ارباب می‌ریختم و باز راه به جایی نمی‌بردیم . چهارده ساله ی بی چاره ! دیگر از همه جایش استفاده کرده بود برای نیل به مقصود و من داشتم هم چنان ! دست و پای ارباب را می‌فشردم ! بلکه قطره‌ای خون بتوانم در آلت مبارکشان جمع کنم ... خلاصه در صبح روز ششم ، آلت مبارک همانطور خوابیده ٬ چیزی شبیه باد از خود در داد . سرم را که بلند کردم ! دیدم عزراییل هم دفترش را بست و خسته نباشیدی گفت و روح ارباب سابقمان را زد زیر بغل و رفت پی کارش . من هم ٬ این فتح بزرگ را در دفتر خاطراتم نبشتم و حدودن پنجاه سال خوابیدم ٬ بلکه خستگی آن یک هفته از تنم به در شود ... بس که ... این ها را برایتان گفتم تا شرحی داده باشم از همه ی توانمندی های خودم و تجربیاتم را اینجا نبشته باشم ! تا بدانید که من همه فن حریفم ... اما ... اما این وظیفه‌ای که ارباب تازه ام ! بر دوش‌های نحیف بنده گذارده ٬ از آن یکی هم سخت‌تر است . کمی که به ضمیر ِ درون ِ رفیق ِ خلیفه !!! که نگاه کردم دیدم شخص بسیار خطرناکیست . راستش چاره‌ی کسانی که به جریان تن نمی‌دهند ٬ این است که دلبرکی برهنه در برابرشان بگذاری . اگر مقاوت کردند کمی ویاگرا در رگ‌شان جاری کنی . شیء مذکور که نعوض کرد و درد پیچاند در وجودِ شخص ، دیوار هم جلویش باشد سوراخ می‌کند بی شک ... اما از آنجایی که این رفیق ِ خلیفه مدام در حال گرفتن تصمیمات انتحاری‌ست ، هیچ بعید نیست با دویدن ویاگرا در رگ‌هایشان و عنادی که می‌ورزد با موضوع ، شیء مذکور را از بیخ بکند و بیندازد جلوی سگ و مرا در پیش‌گاه حضرت خلیفه شرمسار و سرافکنده کند . القصه من به خواست اربابم تن دادم ! شب اول رفیق مذکور ! سراغ اینترنت رفت تا سری بزند به اهالی دربندی و حالی و احوالی . من هم بلافاصله تعداد متنابهی تصاویر به وجد آورنده که از مجله وزین play boy برداشته بودم ٬ در پیش چشم‌هایشان نهادم . اما نتیجه ؟ نتیجه این که ! رفیق مذکور در جا کامپیوتر را از برق کشید و مونیتور را از پنجره بسته به خیابان رها کرد و چند تایی از عابران را له کرد . شب دوم آنقدر صبر کردم تا با موبایلش حال همه رفقا را پرسید و کلی نقشه انتحاری کشید و گرفت خوابید . بلافاصله در ذهنش کمی تصاویر معاشقه در حالت‌های مختلف را تداعی کردیم بلکه در خواب غافلگیرانه جنوبش کنیم . رفیق ِ بد قلق ِخلیفه ی ما ناگهان به وحشت از خواب پرید و ده لیوان قهوه اسپرسو میل کرد تا مبادا دیگر خوابش ببرد . این تلاش‌های بنده ی حقیر گردن شکسته به یک هفته ادامه داشت و در این یک هفته بنده حتی در خواب آلت مبارکشان را بدون دست‌کش هم مالیدم اما ... هیچ .... سر انجام باز دست به دامان « ندا » شدم که بیا ! بلکه از تو کاری بر آید که تو خود به تنهایی بر هزار درد بی‌درمان دوایی و ندا با آن انحناهای رقصان و گردی سینه‌ها و گودی کمرش ، که مرا هر بار وامی‌دارد چون کودکی در آن لانه کنم ، قبول کرد و به اتاق رفیق مذکور در آمد ؛ به تمامی برهنه و به تمامی زیبا و به تمامی کمال مطلق وجود ... آخر ! ندا تنها زنی است در کل وجود و موجود که هیچ مردی یارای ایستادن در مقابلش را ندارد ... بانگ بر آوردیم خب ! مردک ! بلند شو ، بلند کن و کار این دلبرک ما را جلوی چشمم بساز ٬ تا بلکه تمام شود این مصیبت ! بلند شو ! رفیق از خواب برخواست و ترسان به من و ندا نگاهی کرد و گفت: " چی می‌خواین از جونم؟ " . گفتم: " بلند شو ترتیب این دلبرک ما را بده لامصّب! " . سری به مخالفت تکان داد . ندا خواست نزدیک شود ٬ بدن او را غرق در انحناها بکند ٬ اما رفیق مقاومت کرد . یک آن احساس کردم زندگی‌ام به انتها رسیده ... دیگر هیچ راهی نمانده بود . من نتوانسته بودم فرمان خلیفه را اجرا کنم و دیگر ماندنم در این جهان دلیلی نداشت . تصمیم گرفتم خودم را بکشم . اما خشمی عمیق و چندین ریشتری دویده بود در تمام وجودم . گفتم: " نمی‌کنی؟ " رفیق ِ خلیفه گفت: " نه " ! مشتی گره کردم و چنان در صورتش کوبیدم که اگر به گاو نر هلندیِ خشمگین کوبیده بودم در جا مرده بود . اما رفیق کمی صورتش را مالاند و سرش را بالا گرفت و در صورتم نگریست . برقی از شوق دیدم که دویده بود در نی‌نی چشم‌هایش . مشتی دیگر گره کرده و بر طرف دیگر صورتش کوباندم ... دیدم چنان به وجد آمده از این کار ، که انگار قصد مسخره کردن مرا داشته باشد . آلت ذکرم را در آوردم که مرا دست می‌اندازی ؟ حالا ترتیب خودت را می‌دهم که تو دودمانم را بر باد دادی بی‌شرف ! و پیش از آنکه به خود بیاید کوباندمش زمین و ... فردا صبح گزارش مبسوطی برای حضرت خلیفه نوشتم ٬ از این قرار که جناب معظم و محبوب و مکرم، حضرت خلیفه‌‌ی دربندی ، در جهان امروز گرایش‌های جنسی انسان‌ها سمت و سوی‌ مختلفی دارد و ما را وظیفه است بدیشان احترام بگذاریم . میان این سلیقه‌های مختلف عده‌ای هستند که تمایلی به کردن ندارند و تمایل‌شان به این است که مورد کنش واقع شوند ٬ آن هم با ضرب و شتم ! هرچند آلت تناسلی‌شان از چیز دیگری حکایت کند ... سپس در انتهای گزارش ، چنانچه خود حضرت فرموده بودند ، تحلیل و نظر شخصی‌ام را لحاظ کردم که چنین اشخاصی اگر گروه یا تشکلی را به گا می‌دهند ، قصد بدی ندارند ، ایشان گمان می‌کنند همه از این راه به لذت خواهند رسید ... و باقی توضیحات ... خلیفه نگاهی به گزارش انداخت و سری تکان داد و لپ حقیر را اندکی تکان داده  ٬ فرمودند: " پدر سوخته ! الحق که لقب ظفر جنی لایق‌ات است . زین پس به جای زعفر تو را ظفر نام می نهیم ... باشد که با تو ظفرهای بسیاری داشته باشیم ... باش تا کمی در این باره فکر کنم ... خبرت می‌کنم ... "

(ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 21:41 |