تبليغاتX
خلیفه - ::: مجمع عمومی اندر احوالات ِ یک دربندی ِ بازگشته !

 چند روزی است کرمی افتاده توی تونبانمان که فیلی هوا کنیم . اما از شما چه پنهان از پس سوراخهای این فیل بی شاخ و دوم برنمی آییم ! بس که زیاد است ! گوشش را وصله می زنیم ! کونش باد می دهد ! کونش را درز می گیریم ٬ خرطومش می شود کیر بی محل حاج علی اکبر رمال ! بعد از این همه بدبختی حالا وصله گیرمان آمده که چه ؟ : (( قربانت گردم یک در بندی جان بدر برده بازگشته و چیزی نمانده گٌردانی در بندی بماند روی دستمان . )) ! یعنی این که بله ! فیلمان ماده از آب در آمد ، با دو چارک کس پاره ... این شد که مجمع عمومی تشکیل دادیم و از شما خاصه در بندیان در بار خواستیم اینجا بیایید تا چاره ای کنیم .

ه .ا.خایه  : جانم به قربان ِ  دو ابروی خلیفه  ! غم مخور !

                خایه به زیر سایه ی سیخ خلیفه !  غم مخور !

ظفر جنی : هر که نداند شما که می دانید ! بنده کم سوراخ پر کرده در تاریخ جنیتم !!! ندارم . شما امر کنی غار ِ بتول هم  به معامله ی ناقابل پر می کنیم ...

راپورتچی :  جان نثارم خلیفه ! گویا خبر رسیده توانچه ی دربندی نیز بعد از دوره ی طولانی غیبتش از مرخصی دل کنده و حالا در بند است ! باید به خدمتتان عرض کنم که بابت غیبتش شلاق و جریمه نقدی در انتظارش است و تا سه ماه آینده مرخصیش لغو است .

خلیفه ی دربندی : حقیقت این است که قرار بود امروز در باب ِنجات ِ کاتب صحبت کنیم . اما ضرورتن این کس فیل می شود دستور جلسه ! باید ببینیم با بازگشت این رفیق دربندی چه باید بکنیم ؟ میل ما بر این است که دوباره فراریش دهیم .

ه.ا.خایه : خلیفه ی عالم ! فدایت شوم ! گه خورده که آمده ! ما که آژانس مسافرتی نیستیم ! برود و بیاید و باز ببریمش و باز بیاید ...

خلیفه ی دربندی : مغز خر که نخورده ام ان چوچک ! خلیفه از همه چیز مطلع است ! اما حواست باشد یک دربندی گریخته از بند ! حاشیه ی امنیتی پیدا می کند و امثال تو برایش سفره ی دل باز می کنند . حالا اگر باز گیر کند ٬ می شود دسته ی خر و می رود به پاچه ی تک تک مان ...

ظفر جنی :  قربان ! شما امر کن ! بترکانیمش تا هم از شرش خلاص شویم ! هم برای خودمان شهید بتراشیم ! برای عبرت آیندگان ! دو تیر با یک نشان ...

خلیفه ی دربندی : نه ! دیگر چه ؟ همین مان مانده سینما رکس آتیش بزنیم ...

راپورتچی : خبر داریم که یک بار تلاش کردید برای فراری دادن از بند گریخته و در آخرین لحظه دورتان زده  این دربندی بی مروت !

خلیفه ی در بندی : آری ! اهل ِ بارگاه هم بسیار تلاش کردند ! حتی دلبرکان ِ حرم نیز مجبور شدند چند وقتی از کار تمام وقتشان (ما) باز بمانند تا به فرار او کمک کنند . بسیار خشمگینیم از رخداد این اتفاقات !

راپورتچی : پس مشکل اصلی از نظر شما چیست ؟ خودش است ؟ آخر شنیده ایم خودش بسیار راغب است کمک بگیرد برای فرار .

خلیفه ی دربندی : او برای گاییدن ما هم راغب است ! اما از بچگی این کره ای که ما می شناسیم دول نداشته است .

ه.ا.خایه : به گمانم مشکل از همین جاست ! یکی از اهل بارگاه به جان ِ شریف !!! قسم می خورد که این بابای از بند گریخته ! اگر پایش به تخت خواب برسد و فشارش بخوابد آدم می شود .

خلیفه ی دربندی : سخت موافقیم ! کار ٬ کار ظفر است ! من نمی دانم چه طور ! اگر شده کون مبارک را به باد بده ! اما دست خالی به بارگاه ِ ما برنگرد .

ظفر جنی  : یا خلیفه ! رحم کن ! این بابا جلق را قسطی می زند ، فدایت شوم ! از من نخواه این امر خطیر را ...

خلیفه ی دربندی : روی سخن ِ خلیفه تان حرفی نیاورید ! تصمیم همان است که گفتم ! زیاده نگویید ! حرف دیگری را نمی شنوم ! امروز دیگر خسته شدیم ! مرخصید ! ادامه ی جلسه بماند برای بعد از گزارش ظفر ...

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 0:41 |