تبليغاتX
خلیفه - ::: ظفر جنی نامه (1) ! ارباب جدید ما ...

آرام و بی‌ سر خر و بی‌ مصیبت ٬ در بندی در حوالی دربند خسبیده بودیم ، ناگهان ندا آمد که : «پاشو کون‌گشاد ... » و ما که نو خطی بیش نبودیم در آستانه ‌ی تولد نهصد سالگی‌مان ، چرت پاره کردیم و ماتحت را هم آوردیم و به صد ترفند لای یک چشم‌ گشودیم که : « ها!؟ » باز ندا آمد که : «پاشو ! یکی احضارت کرده نفله ... » ما که از ابتدا به این « ندا » خانم علاقه ‌ی وافری داشتیم ، بیل انداختیم آن یکی را هم گشودیم که تا خوب بچریم حوالی کفل و پر و پاچه‌ی دلبرکی چونین را که « ندا » ست . گفتیم : « حالا اندکی بگرد بلکه با دیگری کار دارند و تو هم که می‌گردی ما در گردی‌های تنت غلتی بزنیم و حالی کنیم ... ما را از این بند بیرون مکن جان مادرت ! » ندا که همه پیچ‌های عالم از حوالی کمرش می‌گذرند ٬ کمان ابرو در هم چلاند که : «نفله ! تو هنوز فکر می‌کنی پونصد سال پیشه ؟ با این زبون مزخرف که همه ازت رم می‌کنن ... یه یارویی مراسم به جا آورده و تو الان باید بری غلامیش رو بکنی ... پاشو دیگه بسه ... » ! بعد ندا چرخید و رفت و لرزید کفلش هنگام گام زدن و دل بی‌صاحب ما هم ... خلاصه حکممان را دیدیم که بله ! باز خلیفه‌ای بلند کرده و عزم کرده بلندمان کند و پا گذاریم خارج از این حرم‌سرایی که ساخته بودیم با ندا و مرجان و الکساندر ... حالا حکایت اینها بماند برای بعد ... القصه ! گردن کشیدیم درون ارباب جدیدمان که چه‌ ها خواهد خواست و تا کجا یک لنگه پا خواهیم دوید ، که دیدیم عشرت کده‌ایست برای خودش این خلیفه‌ی دربندی و انصافاً فسق‌اش از فسق ما چیزی کم ندارد و همه ی اسباب طرب همان‌جاست ... با خود گفتیم این چه تأخیر بود ! تا حال که نشتافتیم سوی آن معبود و چه سعادتیست ! حالا نصیبمان شده و چه خوب که آن « غلام چیز طلا » را احضار نکرده‌اند و چه افتخاری داده‌اند از برای صید چون منی . (آخر احضار غلام چیز طلا راحت‌تر است و این آدابِ کش دارِ احضار ما را ندارد . ) ! باری ... همه کاپوت‌‌هایمان را توی کیسه کردیم و شیشه‌ها را پر کردیم و آلبوم دلبرکان غمگین‌مان را برداشتیم تا حالی بدهیم بهشان و فسقی به مزاجشان بچشانیم بلکه طعمِ تلخِ احضار از زیر زبان مبارکشان به در آید و آب قلیانی عوض کنند و بعد هم یک مشت و مال حسابی و احتمالاً بمبی و باقی جریانات . همه ی اسباب مهیا کردیم و خدمت رسیدیم که : « ارباب در خدمتم ! » ارباب سری جنباند و گفت: « شما؟! » ! عرض کردم: « بنده‌ام، شروین بن و محسن بن زعفر ، که احضار فرموده بودید . آمده‌ام در خدمت باشم و حالی و احوالی ! دل‌تان را بلکه صفایی دهم و فسق‌دانتان را به درد آورم از همه آنچه در انبان دارم ارباب ! ... .» و چون طبع بلندی داشته و دارند ارباب ، فرمودند عجالتاً خلیفه صدایمان کنید کافیست . بنده هم اطاعت امر نمودم و ضمناً شرح حالی از آنچه در توان دارم تیتروار قرائت کردم و تبسمی بر لبان ایشان نشست . بعد فرمودند: « پس تو به خر نر مرده هم ترحم روا نمی‌داری ؟ » عرض کردیم ‌: « آخر قربانتان شوم ، شما از طعمش بی‌خبرید جسارتاً . امیدوارم مجالی شود یکی به محضر آورم ببینید چقدر آرام است و بی‌ هیچ ترسی از جفتک می‌شود کلی ... » کلامم را قطع کردند که: «باشد حالا ! بر خفتگان صلا مده که زمان و مکان مناسب نیست . » ! فی‌الفور گرفتیم که جریان از چه قرار است ، لب فرو بستیم . خلیفه دستی بر سبیل‌ها کشید و فرمود: « از حال کاتب بی‌خبریم ... راستی اسمت چه بود؟»

·     : « شروین بن و محسن بن زعفر » .

·     : « ببینم تو که مؤمن نیستی ؟ » .

·     : «خیر ! خلیفه‌ی گران‌قدر . بنده به تمامی کافرم . »

بعد دست بینداختیم و شیء مربوطه را از خفیه‌گاهش به در آوردیم و نشان حضرت حضورشان دادیم تا اولاً خود با دو چشم خویش ببینند که هیچ چیزی از هیچ کجایش کم نشده و ثانیاً با نگاه پربارشان بر این خفته اندکی تبرک بخشند . زیر چشمی نگاهی کردند و فرمودند: « پس این نفله را چرا با خودت می‌گردانی ؟ » ! عرض کردم : « قربانتان گردم ... گاهی به کار می‌آید هرچند کوچک ... » ! فرمودند: « با تو نبودم ... روی کلامم با این عضو شریف بود . » ! بنده اندکی سرخ شدم و به حس طنز ارباب پی بردم . سپس ارباب لپ حقیر را گرفته ٬ اندکی تکان دادند و فرمودند : «پدر سوخته !  پروراندی‌اش ها ! » . سرپایین انداختم از شرم که : « همه دارایی بنده ، از جان و مال و ناموس ، در بست در خدمت خلیفه‌ی دربندیست ، ولا غیر . » ! فرموندند : «باشد . فعلا برو با سوراخ سنبه‌های اینجا آشنا بشو تا بفرستم سراغت ! در ضمن اسمت را خوش داریم که چیز دیگری صدا کنیم ! ظفر جنی باش تا بعد ! » و بنده تعظیمی به جای آوردم و عجالتاً از محضرشان مرخص شدم ...    

 

 (ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 18:45 |