تبليغاتX
خلیفه
بوی گُه همه ی این سرا را برداشته است . گرفتن کاتب و شاعرک برایمان بسی دردناک بود . اما گرفتن ژوکر دربار جگر تهتانیمان را هم به آتیش کشید ! رفتیم برای خواباندن سوزش تخممان دنبلانی به سیخ بکشیم که دیدیم از بخت بد ، قصابمان را هم ربوده اند . واقعیت این است که امیر مومنان تعرض خود را به نهایت رسانده است ! ما عقب نشستیم و این پدر سوخته کم مانده آفتابه کش دربار را هم دستگیر کند ! حالا که نمی توانیم دنبلان به سیخ بکشیم ، تخم این بیکار الدوله ها را به سیخ می کشیم ! اگر قرار است قوانین جنگ از سوی این سربازان گم مخ امیر مومنان زیر پا گذاشته شود ! ما هم فردا راه می افتیم به رسم " خواجه عبدالله سوراخف رجوی " هر چه سندباد و کلم پیچ دیدیم ، می ترکانیم ! این نمی شود که ما در برابر این بربرها خودمان را ملزم بداریم حقوق حیوانات را رعایت کنیم ! بگذارید تا زمانی که " حمید بن تقوا پیشه " از حقوق گوسفندان حمایت می کند ما به وضعیت آشفته دربار برسیم !
+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 22:14 |

انگشت ِ حیرت به کون گرفته ! ناظریم . حالا شما هی بیایید بگویید : " مگر بیضه های حضرت منفجر شده که دم بر نمی آوری خلیفه ؟ " ای کاش بیضه هایمان را زیر سم خر می دیدیم ٬ ولی در این روزگار نمی زیستیم ! ساده که نیست ! برای شاعرمان درون زندان دادگاه تشکیل می دهند ! فکر کنید میز و صندلی و قاضی و قضات و منشی دفتر و ریس دفتر را بار بزنند ٬ بیاورند درون زندان که این شاعرک نازک دل  ما را محاکمه کنند ! یا فکر می کنید به همین سادگیست که خلیفه باشید و ببینید که در کمتر از یک ماه سه تن از دربندیانتان به کسب اتول رانی رو آورده اند از زور بطالت؟ نه ساده نیست ! داریم ورم می کنیم از زور حرص ! بندیکایان یزد ! فرقه ی تازه درست کرده اند ، روده ی سوگلی دربارمان را بریده اند! جنمان از دربار گریخته و رمان می نویسد ! ه - الف - خایه مطرود مقاله کمونیستی می نویسد! عمو زاده مان خیار به مردم حواله می کند ! مردک بر سردر دربارش نوشته ( به علت مشکلات فنی از اینجا رخت بر می بندیم به ... ) شما بگویید چطور می شود این آدرس/http://daemon83.blogspot.com/مشکل فنی پیدا کند اما این آدرس سالم باشد /www.ashrafnezhad.blogspot.com/  !!! دیگر چه بگویم ؟ همین قدر بدانید که کارگران قزوین شورش کرده اند و اهل دربار ما از ترس کونشان سوراخ موش می خرند . اما راستش تنها چیزی که مجابمان کرد دست به قلم ببریم دیدار ننه ی فرخنده ی کاتب بود . سخت مجذوب آن چیز سفیدش شدیم ! دلمان می خواست سرمان را فرو کنیم ٬ میان آن همه سفیدی ! تا روسیاهیمان نهان شود ٬ اما افسوس که گیسوانش را در دستار کرده بود ...

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:32 |