تبليغاتX
خلیفه

جنمان کون آسمان را به زمین گره زده و جماعتی را انگشت به کون حیران کرده است . رفت ! آن رفیقک پیرا ، خلاصه پیمان شکست و از بیشتر بگا دادن جماعت دربندی دست شست . لازم نیست ما بگوییم  ، اما پر واضح است که کیر این جن مقرب معجزه کرده است . درس عبرتی باشد برای نوچه های دور قاب چین رفیقک پیرا ، بدانند و آگاه باشند که هنوز این دسته خر شفا دهنده ، آماده ی خدمت به ماست .

دیشب در سرای دلبرکمان گشاد کرده بودیم . سفره ی عیش عشرتمان در نهایت کمال خود بود . شرابی کهنه رسیده بود برایمان از تاواریش عباسف که دیدگانمان را سنگین کرده بود و سستی شیرینی انداخته بود به انداممان ما هم خودمان را ول کرده بودیم و هی می غلتیدیم در آغوش سوگلیمان ، در وادی سر و سینه بودیم که این موالمان شروع کرد به زنگ زدن . درودی نثار رفیق سر خرمان کردیم تا بنالد . از پیش پیدا بود که عیشمان در شرف بگا رفتن است .

- بگو حیدرخان !

- کجایی خلیفه ؟ باز که جستی تا چشم ازت دور کردیم ؟ بیا قربانت گردم ! پای گذر مسنجر منتظرم .

- حرفت را بزن . ما امشب در سرای عزیزی میهمانیم سر خر .

- آخر حالا چه وقت عیاشی است خلیفه ؟ بگا دادی این امت بیچاره را مردک ؟ من می گویم کارت دارم ! چرا نمی فهمی ؟

- عجب گرفتاری شدیم ! خوب است مسئولیت داب را بدهیم تا ادب شوی ؟ زبان درازی می کند بی پدر !

- گه خوردم ! مطلب مهمی است قربانت گردم . دیر بجنبیم فرقه ای دیگر پا می گیرد !

- به تخم مبارک ! به ما چه ؟ ما همین طور بی طرف نشسته ایم، لقب سیکتاریستی حواله مان می کنند ! فقط همین مانده در فرقه ای را گل بگیریم !

- قربان این فرق می کند ! ظفر جنی بیچاره کلی جان کند تا آن رفیقک پیرا را از میدان بدر کنید ! حالا می خواهید در برابر این پیرانیست ها سکوت کنید ؟

- چی چی ایست ؟

پی پی پی ... پیرانیست !

...

خسته می شویم گاهی . احساس یاس می کنیم ! چه باید کرد از دست این امت بی شعور نوچه صفت ! واقعا مضحک است . پیرانیست ! آخر مادر محجبه های ایرج میرزایی ! آن بی بته خودش چه گلی به سر جماعت کفار زده که شما ان چوچک ها بزنید !

اما از شما چه پنهان با این حال نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم . پیچستونی چاق کردیم و خزیدیم در آغوش دلبرکمان و قصه را محض خوشمزگی کشیدیم در بستر ! نتیجه ی این اقداممان بد نشد ! همانجا یکهو به صرافت افتادیم که این رفیقک پیرانیست که برای این جماعت جذاب شده است ٬ به گمان ما کل این جریان از جذابیت جنسی ظفر جنی آب می خورد . بهر حال نمی شود اجر کار ظفر را نادیده گرفت ! این است که به - ه الف خایه - سپردیم در مدح این جنه ظفرمند شعری بسراید ...

 

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 21:31 |

 - خواندید که ارباب ِ تازه ام ! خلیفه از من خواست تا به هر ترفندی که شده رفیق ِ در بندی بازگشته ی او را حالی دهم تا دست از نفله کردن دربندیان بردارد ... پیش از آنکه بگویم در این باب بر ما چه رفت ! لازم است که خاطره ای نقل کنم از سالیان دور ! پیش از این ...

یادم می‌آید روزگاری چندان دور ، اربابی داشتم از طایفه‌ی انسان . پیرمردی بود به غایت فرتوت و از کار افتاده . حوالی صد و بیست سال عمر داشت و ملک مقرب ، عزرائیل ، هر روز به درگاهش می‌رسید و لبخندی می‌زد و زیر لب حرفی و فحشی و بعد در دفترش چیزی می‌نوشت و می‌رفت . القصه ٬ روزی احساس کردم لب‌های بی‌جان ارباب سابقم کمی می‌جنبد . هرچه گوش کردم صدایی در نمی‌آمد . گردن دراز کردم و به درونش سرک کشیدم ٬ دیدم ! بعله ! هوس باکره‌ی چهارده ساله کرده است ! گفتم : "  آخر ارباب ! مگر تو حتی پلکت را می‌توانی تکان دهی که حالا توان بلند کردن فلان را هم داشته باشی ؟ این جل پاره هم که سال‌هاست در خوردش فرو رفته و حتی دیگر به درد شاشیدن هم نمی‌خورد ... " این ها را گفتم اما مگر یک جن احضار شده می‌تواند با نظر اربابش مخالفت کند ؟ نه ! نمی‌تواند . از آنجا که نمی‌توانستم گردن کشی کنم ! سراغ « ندا » رفتم و گفتم  : " دستم به هر جایی که خودت می‌خواهی ، مشکلی دارم و یکی از آن چهار ده ساله‌هایت را بفرست . منتهی خوب بپزش که باید خوب تلاش کند . " ندا پشت چشمی نازک کرد و من هم اندکی غش کردم ٬ از این فریبایی و چند ساعتی ارباب سابقمان را فراموش کردیم و در کار این مه‌وش شدیم . طبق عادت سیگاری گیراندیم و تازه یاد ارباب افتادیم که مبادا عزراییل ترتیبش را داده باشد ، بی‌آنکه به خواسته‌اش گردن داده باشیم ! به ندا اصرار کردیم که ترتیب باکره چهارده سالمان را برایمان بدهد .ندا گفت : " می‌دونی نفله ! یه باکره می‌شناسم دست یه یاروییه به اسم « مهدی سلیمی » که خودش رفته از قرون وسطا آورده ... خیلی خوبه ! فقط ایرادش اینه که آهنیه . بدم آدرسشو ؟ " . گفتم: " نه به قربان تار ابرویت شوم دلبرکم ، یکی از همان تایلندی‌ها برایم بیاوری مشکل حل شده است . " باری ، چهارده ساله آمد ! چندان جمیل نبود ٬ اما در انحنای اندامش می‌شد لانه کرد ... رفتیم خدمت صاحبمان همان ارباب سابقمان که فهمید فرمانش اطاعت شده ٬ لب‌هایش از شوق لرزید . دست به کار شدیم ! من و چهارده ساله ! آخ ! که چه بگویم من ِ بی نوا ! باور بفرمایید شغل ما مزخرف‌ترین شغل جهان است ... و سخت ترین ِ آن ها ! هر چه بگویم کم گفته ام ! تصور کنید ! من دست‌کش دستم کردم و به اتفاق چهارده ساله مذکور مشغول شدیم و عرق ریختیم . مشغول شدیم و عرق ریختیم... سه شبانه روز چهارده ساله می‌مالید و من محلول « ویاگرا » و « سیلدینافیلد » در حلق ارباب می‌ریختم و باز راه به جایی نمی‌بردیم . چهارده ساله ی بی چاره ! دیگر از همه جایش استفاده کرده بود برای نیل به مقصود و من داشتم هم چنان ! دست و پای ارباب را می‌فشردم ! بلکه قطره‌ای خون بتوانم در آلت مبارکشان جمع کنم ... خلاصه در صبح روز ششم ، آلت مبارک همانطور خوابیده ٬ چیزی شبیه باد از خود در داد . سرم را که بلند کردم ! دیدم عزراییل هم دفترش را بست و خسته نباشیدی گفت و روح ارباب سابقمان را زد زیر بغل و رفت پی کارش . من هم ٬ این فتح بزرگ را در دفتر خاطراتم نبشتم و حدودن پنجاه سال خوابیدم ٬ بلکه خستگی آن یک هفته از تنم به در شود ... بس که ... این ها را برایتان گفتم تا شرحی داده باشم از همه ی توانمندی های خودم و تجربیاتم را اینجا نبشته باشم ! تا بدانید که من همه فن حریفم ... اما ... اما این وظیفه‌ای که ارباب تازه ام ! بر دوش‌های نحیف بنده گذارده ٬ از آن یکی هم سخت‌تر است . کمی که به ضمیر ِ درون ِ رفیق ِ خلیفه !!! که نگاه کردم دیدم شخص بسیار خطرناکیست . راستش چاره‌ی کسانی که به جریان تن نمی‌دهند ٬ این است که دلبرکی برهنه در برابرشان بگذاری . اگر مقاوت کردند کمی ویاگرا در رگ‌شان جاری کنی . شیء مذکور که نعوض کرد و درد پیچاند در وجودِ شخص ، دیوار هم جلویش باشد سوراخ می‌کند بی شک ... اما از آنجایی که این رفیق ِ خلیفه مدام در حال گرفتن تصمیمات انتحاری‌ست ، هیچ بعید نیست با دویدن ویاگرا در رگ‌هایشان و عنادی که می‌ورزد با موضوع ، شیء مذکور را از بیخ بکند و بیندازد جلوی سگ و مرا در پیش‌گاه حضرت خلیفه شرمسار و سرافکنده کند . القصه من به خواست اربابم تن دادم ! شب اول رفیق مذکور ! سراغ اینترنت رفت تا سری بزند به اهالی دربندی و حالی و احوالی . من هم بلافاصله تعداد متنابهی تصاویر به وجد آورنده که از مجله وزین play boy برداشته بودم ٬ در پیش چشم‌هایشان نهادم . اما نتیجه ؟ نتیجه این که ! رفیق مذکور در جا کامپیوتر را از برق کشید و مونیتور را از پنجره بسته به خیابان رها کرد و چند تایی از عابران را له کرد . شب دوم آنقدر صبر کردم تا با موبایلش حال همه رفقا را پرسید و کلی نقشه انتحاری کشید و گرفت خوابید . بلافاصله در ذهنش کمی تصاویر معاشقه در حالت‌های مختلف را تداعی کردیم بلکه در خواب غافلگیرانه جنوبش کنیم . رفیق ِ بد قلق ِخلیفه ی ما ناگهان به وحشت از خواب پرید و ده لیوان قهوه اسپرسو میل کرد تا مبادا دیگر خوابش ببرد . این تلاش‌های بنده ی حقیر گردن شکسته به یک هفته ادامه داشت و در این یک هفته بنده حتی در خواب آلت مبارکشان را بدون دست‌کش هم مالیدم اما ... هیچ .... سر انجام باز دست به دامان « ندا » شدم که بیا ! بلکه از تو کاری بر آید که تو خود به تنهایی بر هزار درد بی‌درمان دوایی و ندا با آن انحناهای رقصان و گردی سینه‌ها و گودی کمرش ، که مرا هر بار وامی‌دارد چون کودکی در آن لانه کنم ، قبول کرد و به اتاق رفیق مذکور در آمد ؛ به تمامی برهنه و به تمامی زیبا و به تمامی کمال مطلق وجود ... آخر ! ندا تنها زنی است در کل وجود و موجود که هیچ مردی یارای ایستادن در مقابلش را ندارد ... بانگ بر آوردیم خب ! مردک ! بلند شو ، بلند کن و کار این دلبرک ما را جلوی چشمم بساز ٬ تا بلکه تمام شود این مصیبت ! بلند شو ! رفیق از خواب برخواست و ترسان به من و ندا نگاهی کرد و گفت: " چی می‌خواین از جونم؟ " . گفتم: " بلند شو ترتیب این دلبرک ما را بده لامصّب! " . سری به مخالفت تکان داد . ندا خواست نزدیک شود ٬ بدن او را غرق در انحناها بکند ٬ اما رفیق مقاومت کرد . یک آن احساس کردم زندگی‌ام به انتها رسیده ... دیگر هیچ راهی نمانده بود . من نتوانسته بودم فرمان خلیفه را اجرا کنم و دیگر ماندنم در این جهان دلیلی نداشت . تصمیم گرفتم خودم را بکشم . اما خشمی عمیق و چندین ریشتری دویده بود در تمام وجودم . گفتم: " نمی‌کنی؟ " رفیق ِ خلیفه گفت: " نه " ! مشتی گره کردم و چنان در صورتش کوبیدم که اگر به گاو نر هلندیِ خشمگین کوبیده بودم در جا مرده بود . اما رفیق کمی صورتش را مالاند و سرش را بالا گرفت و در صورتم نگریست . برقی از شوق دیدم که دویده بود در نی‌نی چشم‌هایش . مشتی دیگر گره کرده و بر طرف دیگر صورتش کوباندم ... دیدم چنان به وجد آمده از این کار ، که انگار قصد مسخره کردن مرا داشته باشد . آلت ذکرم را در آوردم که مرا دست می‌اندازی ؟ حالا ترتیب خودت را می‌دهم که تو دودمانم را بر باد دادی بی‌شرف ! و پیش از آنکه به خود بیاید کوباندمش زمین و ... فردا صبح گزارش مبسوطی برای حضرت خلیفه نوشتم ٬ از این قرار که جناب معظم و محبوب و مکرم، حضرت خلیفه‌‌ی دربندی ، در جهان امروز گرایش‌های جنسی انسان‌ها سمت و سوی‌ مختلفی دارد و ما را وظیفه است بدیشان احترام بگذاریم . میان این سلیقه‌های مختلف عده‌ای هستند که تمایلی به کردن ندارند و تمایل‌شان به این است که مورد کنش واقع شوند ٬ آن هم با ضرب و شتم ! هرچند آلت تناسلی‌شان از چیز دیگری حکایت کند ... سپس در انتهای گزارش ، چنانچه خود حضرت فرموده بودند ، تحلیل و نظر شخصی‌ام را لحاظ کردم که چنین اشخاصی اگر گروه یا تشکلی را به گا می‌دهند ، قصد بدی ندارند ، ایشان گمان می‌کنند همه از این راه به لذت خواهند رسید ... و باقی توضیحات ... خلیفه نگاهی به گزارش انداخت و سری تکان داد و لپ حقیر را اندکی تکان داده  ٬ فرمودند: " پدر سوخته ! الحق که لقب ظفر جنی لایق‌ات است . زین پس به جای زعفر تو را ظفر نام می نهیم ... باشد که با تو ظفرهای بسیاری داشته باشیم ... باش تا کمی در این باره فکر کنم ... خبرت می‌کنم ... "

(ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 21:41 |

 چند روزی است کرمی افتاده توی تونبانمان که فیلی هوا کنیم . اما از شما چه پنهان از پس سوراخهای این فیل بی شاخ و دوم برنمی آییم ! بس که زیاد است ! گوشش را وصله می زنیم ! کونش باد می دهد ! کونش را درز می گیریم ٬ خرطومش می شود کیر بی محل حاج علی اکبر رمال ! بعد از این همه بدبختی حالا وصله گیرمان آمده که چه ؟ : (( قربانت گردم یک در بندی جان بدر برده بازگشته و چیزی نمانده گٌردانی در بندی بماند روی دستمان . )) ! یعنی این که بله ! فیلمان ماده از آب در آمد ، با دو چارک کس پاره ... این شد که مجمع عمومی تشکیل دادیم و از شما خاصه در بندیان در بار خواستیم اینجا بیایید تا چاره ای کنیم .

ه .ا.خایه  : جانم به قربان ِ  دو ابروی خلیفه  ! غم مخور !

                خایه به زیر سایه ی سیخ خلیفه !  غم مخور !

ظفر جنی : هر که نداند شما که می دانید ! بنده کم سوراخ پر کرده در تاریخ جنیتم !!! ندارم . شما امر کنی غار ِ بتول هم  به معامله ی ناقابل پر می کنیم ...

راپورتچی :  جان نثارم خلیفه ! گویا خبر رسیده توانچه ی دربندی نیز بعد از دوره ی طولانی غیبتش از مرخصی دل کنده و حالا در بند است ! باید به خدمتتان عرض کنم که بابت غیبتش شلاق و جریمه نقدی در انتظارش است و تا سه ماه آینده مرخصیش لغو است .

خلیفه ی دربندی : حقیقت این است که قرار بود امروز در باب ِنجات ِ کاتب صحبت کنیم . اما ضرورتن این کس فیل می شود دستور جلسه ! باید ببینیم با بازگشت این رفیق دربندی چه باید بکنیم ؟ میل ما بر این است که دوباره فراریش دهیم .

ه.ا.خایه : خلیفه ی عالم ! فدایت شوم ! گه خورده که آمده ! ما که آژانس مسافرتی نیستیم ! برود و بیاید و باز ببریمش و باز بیاید ...

خلیفه ی دربندی : مغز خر که نخورده ام ان چوچک ! خلیفه از همه چیز مطلع است ! اما حواست باشد یک دربندی گریخته از بند ! حاشیه ی امنیتی پیدا می کند و امثال تو برایش سفره ی دل باز می کنند . حالا اگر باز گیر کند ٬ می شود دسته ی خر و می رود به پاچه ی تک تک مان ...

ظفر جنی :  قربان ! شما امر کن ! بترکانیمش تا هم از شرش خلاص شویم ! هم برای خودمان شهید بتراشیم ! برای عبرت آیندگان ! دو تیر با یک نشان ...

خلیفه ی دربندی : نه ! دیگر چه ؟ همین مان مانده سینما رکس آتیش بزنیم ...

راپورتچی : خبر داریم که یک بار تلاش کردید برای فراری دادن از بند گریخته و در آخرین لحظه دورتان زده  این دربندی بی مروت !

خلیفه ی در بندی : آری ! اهل ِ بارگاه هم بسیار تلاش کردند ! حتی دلبرکان ِ حرم نیز مجبور شدند چند وقتی از کار تمام وقتشان (ما) باز بمانند تا به فرار او کمک کنند . بسیار خشمگینیم از رخداد این اتفاقات !

راپورتچی : پس مشکل اصلی از نظر شما چیست ؟ خودش است ؟ آخر شنیده ایم خودش بسیار راغب است کمک بگیرد برای فرار .

خلیفه ی دربندی : او برای گاییدن ما هم راغب است ! اما از بچگی این کره ای که ما می شناسیم دول نداشته است .

ه.ا.خایه : به گمانم مشکل از همین جاست ! یکی از اهل بارگاه به جان ِ شریف !!! قسم می خورد که این بابای از بند گریخته ! اگر پایش به تخت خواب برسد و فشارش بخوابد آدم می شود .

خلیفه ی دربندی : سخت موافقیم ! کار ٬ کار ظفر است ! من نمی دانم چه طور ! اگر شده کون مبارک را به باد بده ! اما دست خالی به بارگاه ِ ما برنگرد .

ظفر جنی  : یا خلیفه ! رحم کن ! این بابا جلق را قسطی می زند ، فدایت شوم ! از من نخواه این امر خطیر را ...

خلیفه ی دربندی : روی سخن ِ خلیفه تان حرفی نیاورید ! تصمیم همان است که گفتم ! زیاده نگویید ! حرف دیگری را نمی شنوم ! امروز دیگر خسته شدیم ! مرخصید ! ادامه ی جلسه بماند برای بعد از گزارش ظفر ...

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 0:41 |

آرام و بی‌ سر خر و بی‌ مصیبت ٬ در بندی در حوالی دربند خسبیده بودیم ، ناگهان ندا آمد که : «پاشو کون‌گشاد ... » و ما که نو خطی بیش نبودیم در آستانه ‌ی تولد نهصد سالگی‌مان ، چرت پاره کردیم و ماتحت را هم آوردیم و به صد ترفند لای یک چشم‌ گشودیم که : « ها!؟ » باز ندا آمد که : «پاشو ! یکی احضارت کرده نفله ... » ما که از ابتدا به این « ندا » خانم علاقه ‌ی وافری داشتیم ، بیل انداختیم آن یکی را هم گشودیم که تا خوب بچریم حوالی کفل و پر و پاچه‌ی دلبرکی چونین را که « ندا » ست . گفتیم : « حالا اندکی بگرد بلکه با دیگری کار دارند و تو هم که می‌گردی ما در گردی‌های تنت غلتی بزنیم و حالی کنیم ... ما را از این بند بیرون مکن جان مادرت ! » ندا که همه پیچ‌های عالم از حوالی کمرش می‌گذرند ٬ کمان ابرو در هم چلاند که : «نفله ! تو هنوز فکر می‌کنی پونصد سال پیشه ؟ با این زبون مزخرف که همه ازت رم می‌کنن ... یه یارویی مراسم به جا آورده و تو الان باید بری غلامیش رو بکنی ... پاشو دیگه بسه ... » ! بعد ندا چرخید و رفت و لرزید کفلش هنگام گام زدن و دل بی‌صاحب ما هم ... خلاصه حکممان را دیدیم که بله ! باز خلیفه‌ای بلند کرده و عزم کرده بلندمان کند و پا گذاریم خارج از این حرم‌سرایی که ساخته بودیم با ندا و مرجان و الکساندر ... حالا حکایت اینها بماند برای بعد ... القصه ! گردن کشیدیم درون ارباب جدیدمان که چه‌ ها خواهد خواست و تا کجا یک لنگه پا خواهیم دوید ، که دیدیم عشرت کده‌ایست برای خودش این خلیفه‌ی دربندی و انصافاً فسق‌اش از فسق ما چیزی کم ندارد و همه ی اسباب طرب همان‌جاست ... با خود گفتیم این چه تأخیر بود ! تا حال که نشتافتیم سوی آن معبود و چه سعادتیست ! حالا نصیبمان شده و چه خوب که آن « غلام چیز طلا » را احضار نکرده‌اند و چه افتخاری داده‌اند از برای صید چون منی . (آخر احضار غلام چیز طلا راحت‌تر است و این آدابِ کش دارِ احضار ما را ندارد . ) ! باری ... همه کاپوت‌‌هایمان را توی کیسه کردیم و شیشه‌ها را پر کردیم و آلبوم دلبرکان غمگین‌مان را برداشتیم تا حالی بدهیم بهشان و فسقی به مزاجشان بچشانیم بلکه طعمِ تلخِ احضار از زیر زبان مبارکشان به در آید و آب قلیانی عوض کنند و بعد هم یک مشت و مال حسابی و احتمالاً بمبی و باقی جریانات . همه ی اسباب مهیا کردیم و خدمت رسیدیم که : « ارباب در خدمتم ! » ارباب سری جنباند و گفت: « شما؟! » ! عرض کردم: « بنده‌ام، شروین بن و محسن بن زعفر ، که احضار فرموده بودید . آمده‌ام در خدمت باشم و حالی و احوالی ! دل‌تان را بلکه صفایی دهم و فسق‌دانتان را به درد آورم از همه آنچه در انبان دارم ارباب ! ... .» و چون طبع بلندی داشته و دارند ارباب ، فرمودند عجالتاً خلیفه صدایمان کنید کافیست . بنده هم اطاعت امر نمودم و ضمناً شرح حالی از آنچه در توان دارم تیتروار قرائت کردم و تبسمی بر لبان ایشان نشست . بعد فرمودند: « پس تو به خر نر مرده هم ترحم روا نمی‌داری ؟ » عرض کردیم ‌: « آخر قربانتان شوم ، شما از طعمش بی‌خبرید جسارتاً . امیدوارم مجالی شود یکی به محضر آورم ببینید چقدر آرام است و بی‌ هیچ ترسی از جفتک می‌شود کلی ... » کلامم را قطع کردند که: «باشد حالا ! بر خفتگان صلا مده که زمان و مکان مناسب نیست . » ! فی‌الفور گرفتیم که جریان از چه قرار است ، لب فرو بستیم . خلیفه دستی بر سبیل‌ها کشید و فرمود: « از حال کاتب بی‌خبریم ... راستی اسمت چه بود؟»

·     : « شروین بن و محسن بن زعفر » .

·     : « ببینم تو که مؤمن نیستی ؟ » .

·     : «خیر ! خلیفه‌ی گران‌قدر . بنده به تمامی کافرم . »

بعد دست بینداختیم و شیء مربوطه را از خفیه‌گاهش به در آوردیم و نشان حضرت حضورشان دادیم تا اولاً خود با دو چشم خویش ببینند که هیچ چیزی از هیچ کجایش کم نشده و ثانیاً با نگاه پربارشان بر این خفته اندکی تبرک بخشند . زیر چشمی نگاهی کردند و فرمودند: « پس این نفله را چرا با خودت می‌گردانی ؟ » ! عرض کردم : « قربانتان گردم ... گاهی به کار می‌آید هرچند کوچک ... » ! فرمودند: « با تو نبودم ... روی کلامم با این عضو شریف بود . » ! بنده اندکی سرخ شدم و به حس طنز ارباب پی بردم . سپس ارباب لپ حقیر را گرفته ٬ اندکی تکان دادند و فرمودند : «پدر سوخته !  پروراندی‌اش ها ! » . سرپایین انداختم از شرم که : « همه دارایی بنده ، از جان و مال و ناموس ، در بست در خدمت خلیفه‌ی دربندیست ، ولا غیر . » ! فرموندند : «باشد . فعلا برو با سوراخ سنبه‌های اینجا آشنا بشو تا بفرستم سراغت ! در ضمن اسمت را خوش داریم که چیز دیگری صدا کنیم ! ظفر جنی باش تا بعد ! » و بنده تعظیمی به جای آوردم و عجالتاً از محضرشان مرخص شدم ...    

 

 (ادامه دارد)

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 18:45 |