در دارالخلافه مشغول جان کندن بودیم ! هوس کردیم کمی بر علیه عملگی قلم فرسایی کنیم ( چون کاتب باشی ما چندی است در زندان امیر مومنان به سر می برد ! این است که خودمان باید این رنج را متحمل شویم و خطر مضحکه شدن بدست مومنین را به تن بخریم ) ." آخر کمیت املاء ما پایش می لنگد" . باری این کاتب باشی بیچاره وقتی به از خود بیگانگی خود پی برد بر علیه ما شورید و شروع به نوشتن مقالات جانانه ای کرد که الباطل ما را به وجد می آورد و چیزی نمانده بود از پی تحریکات این تخم حرام دست به یک نسل کشی بزنیم و از دست این مومنین خلاصی یابیم (( ما اصرار داریم که این ها را می شود از یوغ امیرشان نجات داد این است که تا به حال دست نگه داشته ایم !)) . باری کاتب باشی که کم کم از شکل ماشین تحریر بیرون می آمد و هیبت انسانی می یافت ٬ شروع به فکر کردن کرد و این بود که کم کم تحلیل رفت ! ما برایش فسق و فجور را نسخه کردیم که خبط بزرگمان همین بود چرا که با این سلامت مجازی که یافته بود خطرش چنان از جانب مومنین احساس شد که حالا یک دربندی واقعی گشته است ! نقل این کاتب باشی ما را از اصل مطلب دور کرد . آمدیم نقد عملگی کنیم کارمان کشید به مداحی ! اگر چه این روزها همین مرسوم است . اما این مانع نمی شود تا ما گیجی و سر در گمی خود را پنهان کنیم . حالا هم از زور خستگی ناشی از عملگی اصل مطلب می ماند برای وقتی دیگر ...

