تبليغاتX
خلیفه

 

صورت خشمگین یک قاطر تو را به هراس نمی اندازد حتی بعید نیست تو را به خنده هم بیندازد .

مدتهاست عادت کرده ایم هر جمعه صدا های را بشنویم که با هنجره های بلاهت فریاد می کنند (( ما نمی خواهیم هر آنچه انسانی است )) نعره ای بع بع واری که چون دشنامی در گوشمان تکرار می کنند (( هر آنچه فانیست نمی خواهیم )) و ما که از چنار سر گذرمان فانی تریم بی گفت گو اصلی ترین بگا رفتگان این نهلیسم مذهبی می شویم . حالا یکهو خبر دار می شوی جمعه روزی صدای بلند شده نا همخوان با آنچه تا به حال بوده  که تو تنها خبرش را می شنوی یا به قول آن داستان نویس*۱ کارمند بانک که با شیره گیاه اساطیری خودش را تجزیه می کرد - اصل واقعه مثل آن سنگی است که در دریاچه می افتد و نزدیک ترین حلقه به سنگ نزدیک ترین حلقه به واقعیت است اما خود واقعه نیست هرچه این حلقه ها از سنگ دور تر می شوند از اصل واقعه دورترند . اولین راوی نزدیک ترین راوی به حادثه است و هرچه تعداد این راوی ها زیاد می شود تو به همان اندازه از اصل واقعه بدوری در جای زندگی می کنی که تنها یک صدا اجازه سخن دارد و هر صدای دیگری محکوم به خاموشی است تنها ایراد کار برای قاضیان اینست که تنها بعد از شنیدن صدا می توانند آن را خفه کنند ودر بهترین عملکرد دامنه صدا را محدود کنند . پس  اگر صدا را نشنوی دسته کم  خبرش  به تو می رسد . آنچه می توانی بفهمی اطلاعات کم اهمیتی از این دست میباشد   - تعداد دستگیر شدگان محل تجمع وچند مورد بی اهمیت دیگر و تو از این داده ها ی هیچ باید بنشینی هی به هم به بافی تا ببینی این آدمها چه نعر ه می کردند ؟ یا اینکه چه می خواستند ؟ حتی بعید نیست این ها هم آنچه را نمی خواستند فریاد کرده باشند .

صدای اعتراض فی نفسه زیباست چرا که یعنی مراحل مسخ هنوز به طور کامل صورت نگرفته است . هر آنچه زیباست بی گفتگو مفید هم هست . وقتی راننده و بقال و چقال و احمد گاریچی گلایه می کنند میفهمی خواب هنوز موفق نشده اند حتی اگر احمد گاریچی بگوید این احمدی نژاد ریده به اوضاع و یادش نباشد که زمان آن سید خندان هم همینها را می گفته و زمان آن (  ر ح ک  ) هم و یادش نباشد که از زمان شاه شهید هی رفته اند و آمده اند و او همین ها را گفته . اما چه باید بکنم وقتی شیخی رجاله ای یا همایونی*۲ این جماعت عاصی از جور را گردهم می آورد تا جاده را برای ارباب جدیدی صاف کنند  . آیا می توان صدای شکستن استخواهانها را زیر پوتینها نشنیده گرفت؟ آیا می توان صورت کبود شده از خفگی را دید و گفت: فاتحان حرامزاده ی تاریخ را با همین فریاد ها پیروز مند کردی و برده ماندی . مگر می شود چشم ها را بست؟ مگر می شود این خشم یاغی را بر سر حمالان قدرت آوار نکرد ؟ از این دست کارها تا دلت بخواهد می شود کرد . اما تنها یک کار است که نکرده ایم و هنوز نشده ایم آن تشکیلات قدرتمندی که شوراهای محلی و کارگری و ... را تشکیل دهیم و با وصول به اگاهی برای خودمان نعره بکشیم . برای خودمان آز آنچه که می خواهیم بگویم  . رفقا اگر نجنبیم بار دیگر دیر می شود .

 به امید دنیایی بهتر .

آ . س . دربندی  .


۱- قاسم کشکولی

۲- شهرام همایون


+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 22:39 |

گویی چندی است کسی را خبر از بهروز کریمی زاده در بندی نیست واین باعث خرسندی اغیار و پریشان حالی یاران گشته است این شد که راپورتچی مخصوص خود رزا گسیل داشتیم تا خبری دست وپا کند . از گزارش مزبور بخشی را که مربوط به کاتب است اینجا می آورم و باقی آن را می گذارم برای زمانی دیگر . تنها همین قدر بدانید که رفیقمان همچنان سالم مقاوم است که بود. 

راپورتچی ( ابراهیم دربندی ):رفیق بهروز  پیش از آن که وارد صحبت بشیم مایلم اول در مورد وضعیت کاتب برامون صحبت کنی .

بهروز : رفیق کاتب از سال 84 به واسطه یکی  از مقالاتش در باب رابطه چپ و فسخ وفجور کشف شد و در اولین ملاقات تبدیل به یکی از ماثر ترین رفقا شد

 

راپورتچی : مزمون مقاله چه بود ؟

 

بهروز : گمانم اسم مقاله کاملا گویا ست . در واقع کاتب با بررسی روحیه مقدس معابی و رومانتیک چپ سنتی کار خود را شروع می کند . در یکی از جملاتش می گوید : (( کسانی که قربانی کردن لذت را با رعایت دسیپلین خشک تشکیلاتی برابر می داند در دوران مقعدی گرفتار امده اند )) راستش من دقیقن نمی دونم چی تو مقعد این رفقا گیر کرده بود اما کاملا تابو های این رفقا رو می ششناسم به هر حال همان طور که کاتب مفسلن توضیح می ده دیگه این تابو ها در بین مبارزان معنا نمی ده .

 

راپورتچی : ظاهرا برای کاتب بجز پروند امنیتی پرونده قضایی هم تشکیل دادن شما از اتهامات این پروند آگاهی دارید ؟

 

بهروز : می تونم بخشیش و حدث بزنم اما خبری از جزئیات ندارم در واقع بستگی داره سربازان گمنام امام زمان به چه مدارکی دست پیدا کرده باشن . اما کاتب از نوشیدنی و کشیدنی و کردنی چیزی کم نزاشته بود یک چیزی یادم آمد که باید گویای مطلب باشه. کاتب وقتی تو کمیته پیگیری کنار من نشسته بود آرام آن مصراع از شعر رفیق بابک را زمزمه می کرد (( خوشا آن روزگاران که بایک دانه یاقوت می شدیم از این جهان شوت )) یه همچین چیزی بود به گمانم ...

 

راپورتچی : آیا این ولنگاری  یک فعال سیاسی را بی اعتبار نمی کند  یا بنظرتان برای یک چهره سیاسی داشتن چنین پروندهای دلیل بر این نخواهد شد که در رسالت اصلیش کوتاهی می کند ؟

 

بهروز : اگر کاتب کوتاهی کرده است لابد شما درازی کرده اید ؟

 

راپورتچی : نه منظورم این نبود . می خواستم  سمت  و سوی بحث را  به نقد آن مقاله بکشانم .

 

بهروز : نه به گمانم شما می خواهید نقش ختنچی را بازی کنید .

 

راپورتچی : بهتر است بحث را عوض کنیم . یک شعری بود که شما در زندان می خواندید - وارتان جان مادرت خفه شو - میخواهیم بدانیم کدام یک از رفقا شما را وادار کرد که چنین شعر هزلی بسازید آیا کاتب هم مورد اشاره شما بوده یا نه ؟

 

بهروز : مسلما کاتب مورد نظرم نبوده کاتب در دوران بازجویی حتی نام خودش را بشکل کامل اعتراف نمی کرد . اما آنچه باید بگویم این است که رفقا هیچ کدام وارتان یا قهرمان نبودند یا شاید باید بگویم عصر وارتان ها به پایان رسیده حالا دیگر وارتانها در سلول دور از چشم نگهبان خاطراتشان را ثبت نمی کنند بلکه نگهبان را با اسرار صدا می کنند تا ببردشان  بشاشند . واین خیلی هم بد نیست .

 

....

 

  

 

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 14:38 |

]چندی است حالمان خوش نیست . پاره ای اتفاقات سخت حال ما را گرفته است . کاتب ما بیش از پنج ماه است که در حبس به سر می برد و هیچ خبری از آزادیش نیست . تمامی هم پالگی هایش را با قرار وثیقه آزاد کرده اندو کاتب مادر مرده ی ما را به زندان قزل قله انتقال داده اند . ما پیش خودمان گمان می بردیم کاتبمان سیاه ای تحریر کرده که به مذاق امیر مومنان خوش نیامده است و چندی نگه اش می دارند و بعد هم خلاص . به هر حال تخمی که گذاشته بزرگ تر از این حرفهاست و به داشتن چنین کافری در دارالخلافه مباحات می کنیم . اما آنچه ما را مکدر کرده دربندی کاتب نیست که به هر حال یک در بندی رسالتش جز این نیست . داشتیم می گفتیم خبر دار شده ایم تعدادی حرام زاده که خود را از جنس ما معرفی می کنند شروع به تخریب چهره ی سیاسی دربندیان کرده اند یکی از اتهامات بی پایه اشان این است که فرقه دربندیان یک جریان سکتاریستی است . امروز می خواهم به اتهام این اجانب پاسخ داده و اگر شد مادرشان را برای عیش همایونی راهی باغ شاه کنم .

در ابتدا بگویم که این تخم حیض ها منظورشان واژه سیکتاریستی است که برای رد گم کنی سکتاریستی می گویند تا ما نفهمیم چه فحشی می دهند . این واژه ترکی مغولی انگیریزی در سنه هزارو دویست و چهل و هشت توسط عده ای از عمال امیر مومنان ابداع شد. این جماعت خود را دربندی معرفی می کردند وبرای این که در بندیان را از مسیر مبارزه منحرف کنند دست به هر کاری زدند اما عاقبت در زیر ثم ضربه های اسب تاریخ بگا رفتند حالا این خواجه آذرین و آقا سد حامد سعیدی برای مقابله با ما همان راه را پیشه کرده اند باشد تا موقعه فرو رفتن ثم اسب تاریخ به ماتحتشان کمی تفریح کنیم .

اما این واژه چیست ؟ این واژه تشکیل شده از سه بخش. 1- سیک ( ترکی ) 2- تار ( مغولی ) 3- ایست ( انگریزی ) ترجمه تحت و لفظی این واژه ها شاید معنی روشنی نداشته باشد اما ترکیبشان دارای معانی منحوسی است . سیک = کیر - تار ( مخفف تاتار ) ایست = مرام . که ترکیبش می شود طرف مرام کیر تاتاری را دارد . اگر چه این فحش به همین شکلش توهین آمیز است اما باید بیشتر در معنای آن تعمق کرد این سوال در اولین برخورد پیش میاد که معامله یک مغول مگر دارای مرام است؟ یا اصولا مگر می شود معامله ای حالا گو عرب یا عجم یا مغول دارای مرام باشد ؟ حالا اگر هست آن چیست که به مرام دربندیان شبیه است یا سعی می شود برابر قرار گیرد ؟

((در تاریخ رشیدی آمده است که تاتارها عادت عجیبی در حال جماع دارند . جریان از این قرار است که این قوم عادت دارند در هر حرکت معامله را کاملا از فرج زن خارج ساخته و دوبار بتپانند و همین طور ادامه می دهند تا به انزال برسند . اما این روش جماع ایراد عمده ای دارد و آن این است که در اکثر مواقعه در لحظه انزال نشانه گیری سخت می شود ومنی بیرون می ریزد و تولید نسل خوب صورت نمی گیرد ))

این جماعت منحوس از این قصه استفاده کرده و می گویند دربندیان با به حبس رفتن و بیرون آمدن مبارزاتشان عقیم می ماند و ضربه نهایی را از دست می دهند . شاید در نظر اول گفته ایشان چندان بی را ه نباشد . در اینجا با نقل نوشته ای از کاتب ثم اسب مذکور را روغن می مالیم

(( در نقد فعالیتهای ما آمده است که پناه بردن به مبارزات در قالب آکسیونهای مناسبتی ما را محکوم به نخبه گرایی کرده است که ما را از توده مردم جدا کرده است و هزینه های گرانی را بر جمبش تحمیل کرده است که باعث سر خوردگی و یاس می شود در واقع با پنهان کردن بخشی عظیمی از واقعیت این فرض را به اعنوان حکم مطلق قرار می دهند و تمامی نقد خود را برآن سوار می کنند . فرض این که آکسیون توسط نیروهای منسجم و شناخته شده و هدفمند شکل می گیرد دلییل براین نیست که حمایت بدنه اجتماع را به دنبال نخواهد داشت به فرض محال که این طور هم باشد در انتظار اعتراضات توده ای ماندن و حل شدن در دل آن به بهانه این که باید هدایت اعتراضات عمومی را بدست گرفت نشان از خامی دارد که حاصل حاشیه نشینی است . اولا این که تجربه نشان می دهد که برای تسخیر قدرت باید در دوران نهضت مطالبات رادیکال و واقعی را دنبال کرد تا مانند پرچمی در باد بر هر سوی نوزید وقتی فرضا در تبریز جماعتی حول خواستهای ناسیونالیستی اعتراض می کنند حل شدن در این اعتراضات معنی اش این نیست که هدایت جریان بدست آمده بلکه نشان از یک بی افقی فرصت طلبانه دارد که نتیجه اش روشن است . واما این که مهر مطالبات خود را بر مناسبت های مختلف زدن بدین معنا نیست که مبارزه در دیگر سنگر ها به فراموشی سپرده شده من نمی دانم چه طور می توان با پیش کشیدن وجهی از کل یک پراتیک به نقد جریانی پرداخت و در آخر ترس و عقب نشینی خود را با یک فرار به جلو پنهان کردن نیاز به تشریح ندارد....))

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 23:47 |
خبری بسیار خرسند کننده شنیدیم که تحمل تلخی اتفاقات این روزها را برایمان آسان تر کرد . آری در سال روز ارتحال خلیفه مومنان عموم کفار به عشق و حال پرداختند که بسیار باشکوه بود . پاینده باشد عشق وحال همیشگی فسخ و فجور
+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 21:8 |
خجالت شرم وگاهی فراموشی سببب گشت تا نباشیم یا به قولی پشت بلاهت خود پنهان شوم کاتب آزاد نشد وگفتنهای من نیز به تخم هیچ کس نبود . می آمدم چه می گفتم . کفار دارلال خلافه مدام گلایه دارند که چرا نیستی ؟ راستش دروغ چرا این گلایه ها سبب نشد است که بی لیاقتی خود را فراموش کنم . واقعیت این است که حالا که مستم گفتم سعی کنم به رسم لوطیان باشم . باشم تا آنچه راشهامت گفتنش شاید هرگز دست ندهد را حالا بگویم . باشم تا بگویم من هیچ گهی نمی خورم . حالا تنها آنقدر از انسانیتم باقی مانده است که بتوانم مست کنم و فعله حرام را ترک نکنم . از تمام آنچه از این کیفهای حرام باقی مانده تنها سهم من بی لیاقت همین است . و سهم کاتب هیچ .
+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 23:7 |

 

امروز در خیابان همراه رفیق بهروز کریمی زاده ( یک دربندی واقعی ) از عموم کفار سان می دیدیم که شصتمان خبر دار شد که قرار است دسته ای از مومنین را برای آزار ما به خانه ملت بفرستند . جالب اینکه رفیق بهروز بروشوری تبلیغاتی به ما نشان داد که سیدی خندان دارودسته اش را در آن معرفی کرده بود . ما و همراهمان لختی خندیدیم و رفیق بهروز گفت : عده ای از دربندیان معتقدند که با رای ندادن به این جماعت باعث می شوند اوضاع خراب تر شود وبه این ترتیب بلکه مردم جان به لبشان برسد و کاری بکنند . ـ بازهم خندیدیم ـ این شد که ما برای رفیقمان نقلی گفتیم از عمو زاده امان که در بلاد شیراز حاکم بود .

عموزادمان نیز براین اعتقاد بود که با افزایش فشار می شود این جماعت را از خواب بیرون آورد این بود که در ظلم و جور دست امیر مومنان را از پشت بسته بود اما هرچه بیشتر فشار می آورد گویی برخواب خفتگان می افزود این شد که غضب کرد و به وزیرش فرمان داد از این به بعد عده ای را دمه دروازه ها بگمارید تا هرکه خواست وارد یا خارج شود کونش بگذارند . فرمان را داد و مشتاقانه منتظره عکس عمل مردم ماند هفته ای گذشته بود که از وزیر پرسید : کسی اعتراضی به حکم ما ندارد وزیر گفت [: قربانت گردم مردم اعتراض کرده اند که خیلی دمه دروازه ها معطل می شوند . قبله عالم مردم درخواست دارند که لطف بفرمایید و تعداد کون کنها را افزایش دهید

باری به رفیق بهروز سپردیم تا به این جماعت بگوید که اگر ما مخالف شرکت در بازی این جماعتیم بخاطر افزایش فشار نیست بلکه بر این مطلب معتقدیم که سید چه خندان باشد چه عبوث در خدمت امیر مومنان است و رسالتش چیزی جز آزار مانیست .

پانوشت یک- در انتها بگویم که اخباری از کاتب بدستم رسیده که خوشایند نیست . برای آزادی کاتب در مراسم ۱۶ فوریه شرکت کنید           آدرس هم نزدیک است. همین قاره همسایه) )

 

 

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:12 |

در دارالخلافه مشغول جان کندن بودیم که هوس کردیم کمی بر علیه عملگی قلم فرسایی کنیم ( چون کاتب باشی ما چندی است در زندان امیر مومنان به سر میبرد این است که خودمان باید این رنج را متحمل شویم و خطر مضحکه شدن بدست مومنین را به تن بخریم " آخر  کمیت املاء ما پایش می لنگد" باری این کاتب باشی بیچاره  وقتی به از خود بیگانگی خود پی برد برعلیه ما شورید و شروع به نوشتن مقالات جانانه ای کرد که الباطل ما را به وجد می آورد و چیزی نمانده بود از پی تحریکات این تخم حرام  دست به یک نسل کشی بزنیم و از دست این مومنین خلاصی یابیم (( ما اسرار داریم که این ها را می شود از یوغ امیرشان نجات داد این است که تا به حال دست نگه داشته ایم )) باری کاتب باشی که کم کم از شکل ماشین تحریر بیرون می آمد و هیبت انسانی می یافت شروع به فکر کردن کرد و این بود که کم کم تحلیل رفت ما برایش فسق و فجور را نسخه کردیم که خبط بزرگمان همین بود چرا که با این سلامت مجازی که یافته بود خطرش چنان از جانب مومنین احساس شد که حالا یک دربندی واقعی گشته است ) نقل این کاتب باشی ما را از اصل مطلب دور کرد آمدیم نقد عملگی کنیم کارمان کشید به مداحی اگر چه این روزها همین مرسوم است اما این مانع نمی شود تا ما گیجی و سر در گمی  خود را پنهان کنیم .  حالا هم از زور خستگی ناشی از عملگی اصل مطلب می ماند برای وقتی دیگر .  

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 22:50 |

امروز سربازان گممخ امام غیب شده خانه ی کاتب را تفتیش کرده اند رفتم سرکی کشیدم تا به بینم چه دستگیرم می شود .

! خانه تیمی محسوب می شود .آخر این اواخر کاتب قحبه جمیله ای را نشانده بودو مدام جلسات سری می گذاشت

2- پیرینتر و قلم دوات کاتب را برده اند یعنی این که کاتب بخت برگشته متحم می شود به نشر افکار ملحدانه

3- کتاب خانه را جارو کشیده اند برای نمونه بدانید که ائیدولوژی آلمانی فیرباخ را هم برده اند یعنی اینکه حریف به حد کافی بیسواد هست

4- جزوات زیادی رابرده اند چراکه کلمه جزوه برایشان معانی خطرناکی دارد و محتوا آنچنان مهم نیست جزوات درسی منصوره را هم بده اند( همان نشانده ای که پیشتر نقلش رفت)

5 – خشاب رم را هم برده اند که کلی باعث خنده امان شد

6-مقادیری تیرو کمان مگسی و ترقه برده اند که جرم کاتب را مسلحانه میکند .

7- دیگر از کشیدنی و نوشیدنی هرچه بود برده اند که کلی ما را آزرده کرده است آخر این بی پدرها قدرش را نمی دانند .

8 ( dvdهای کاتب بیچاره راهم بردهاند که کلی دمقش می کند )

از مجموعه این تفتیش دستگیر مان شد این قم تاتار کون کاتب را فلان وبهمان می کنند . این روزها مدام هر طرفی می گردم به همین نتیجه می رسم این شد که تصمیم گرفتم کلا نتیجه گیری نکنم آنچه باید پار نمی شد دیگر شده است و کاری از ما بر نمی آید جز این که باز بگویم کاتب را آزاد کنید

+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 0:11 |
۲۴ ساعت است از سرنوشت کاتب بخت برگشته خبری نیست لابد تا به حال مقادیر زیادی آهن گداخته به ماتحتش تنقیه کرده اند . کاتبم را چرا آزاد نمی کنید ؟
+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 0:27 |
ساعاتی پیش کاتب ما را از دارالخلافه ربودند . گفتم کاری بکنم . اما گویی به رسم معمول تنها میشود نوشت (کاتب را آزاد کنید )و این معنی اش این است که هیچ گهی نمی توانم بخورم یا فعلا این را داشته باشید تا به بینم چه گهی میشود خورد
+ نوشته شده توسط خلیفه دربندی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 22:56 |